دوست نداشتم اولین تجربه را این جوری بنویسم . اما وقتی تجربه های دیگر دوستان رو می خوندم بغضی سنگین گلویم را چنگ می زد . تجربه من با تجربه های دیگرون فرق داشت . سنگین تر بود ... شاید غیر قابل انتظارتر بود و ... و شاید تلخ تر ... در شک نوشتن یا نانوشتن اما ترجیح دادم بنویسم .. این هم یک تجربه است اما یک تجربه تلخ ... تجربه ای که وادارم کرد بیشتر و بیشتر تلاش کنم ...اما از خود بپرسم با این نمونه از تجربه ها باید چکار کرد ؟؟
تا اينكه او يك روز طاقتش تموم شد و همه چيز را ريخت روي دايره ، كه از چهار ماه بعد از ازدواجش مرتب از شوهرش كتك مي خوره . تعريف كرد از اينكه شوهرش موهاشو مي گيره و روي قالي مي كشوندش ، از اينكه فكر مي كني چرا مرتب وسايل خونم را عوض مي كنم : چون همه را مي شكونه و از اينكه اگر به كسي بگم شوهرم مي كشدم و ...
بچه اش را مي بينم كه حالا اسير همين بچه شده ، بچه اي كه اينقدر عصبيه كه موقع گريه دست مامانشو گاز مي گيره وقتي هم بهش ميگيم خاله چرا اين كار را كردي مي گه زورم مي رسه مثل بابام . او می گفت " اگر بخواهم طلاق بگيرم شوهرم بچه را ازم مي گيره ، نه اينكه عرضه بزرگ كردن بچه را داشته باشه ، نه اينقدر سرش با زنهاي ديگر گرم است كه فرصتي براي اين كار نداره . اما لج كرده ، پشتش هم كه به قانون گرمه... در مورد گشت و گذارش هم با زن هاي ديگه نمي تونم اعتراضي بكنم چون به عنوان يك مرد حق داره چند همسر داشته باشه و بينهايت صيغه ...."
اون می خواست سرنوشتش را همه بدونن ... می گفت من می دونم نداشتن حق یعنی چی ... برام مهم نیست چه اتفاقی داره میافته فقط باید نتیجه بگیریم ... و اما من موندم با امضاهايي كه شوهرش جمع كرده و ...
